سوگ نامه “امام حسن مجتبی” علیه السلام

مردی تنها میان غبار غلیظ نفاق!‏



ماییم و كرامات خدا دادِ حسن    میزان كرامت است، كردار حسن
دوریم‌ گر از مدینه امروز ولی     ما را به مدینه می‏برد یاد حسن


 

شاخص

عامل شكست امام حسن(ع)نبودن تحليل سياسي در مردم بود خدا را شكر مى‌كنيم كه ملت ما بيدار است. خدا را شكر مى‌كنيم كه جوانان ما بيدارند. خدا را شكر مى‌كنيم كه شما دانشجويان بيداريد. اما دانشجويان! بيدار بمانيد. دانشجو بايد احساس سياسى داشته باشد، درك سياسى داشته باشد، تحليل سياسى داشته باشد. بنده در قضاياى تاريخ اسلام اين مطلب را مكررا گفته‌ام كه، چيزى كه امام حسن مجتبى عليه‌السلام را شكست داد، نبودن تحليل سياسى در مردم بود. مردم، تحليل سياسى نداشتند. چيزى كه فتنه‌ خوارج را به‌وجود آورد و اميرالمؤمنين عليه‌السلام را آن‌طور زير فشار قرار داد و قدرتمندترين آدم تاريخ را آن‌گونه مظلوم كرد، نبودن تحليل سياسى در مردم بود والا همه‌ى مردم كه بى‌دين نبودند. تحليل سياسى نداشتند. يك شايعه دشمن مى‌انداخت؛ فورا اين شايعه همه جا پخش مى‌شد و همه آن را قبول مى‌كردند!

 

غبارغليظ نفاق در زمان امام حسن(ع)
دوران دشوار هر انقلابى، آن دورانى است كه حق و باطل در آن ممزوج بشود. ببينيد اميرالمؤمنين از اين مى‌نالد: "ولكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان فهنا لك يستولى الشّيطان على اوليائه ". در دوران پيامبر، اين‌طورى نبود. در دوران پيامبر، صفوف، صفوف صريح و روشنى بود. آن طرف، كفار و مشركان و اهل مكه بودند؛ كسانى بودند كه يكى‌يكى مهاجرين از اينها خاطره داشتند: او من را در فلان تاريخ زد، او من را زندانى كرد، او اموال من را غارت كرد؛ بنابراين شبهه‌يى نبود. يهود بودند؛ توطئه‌گرانى كه همه‌ى اهل مدينه - از مهاجر و انصار - با توطئه‌هاى آنها آشنا بودند. جنگ بنى‌قريظه اتفاق افتاد، پيامبر دستور داد عده‌ كثيرى آدم را سر بريدند؛ خم به ابروى كسى نيامد و هيچ‌كس نگفت چرا؛ چون ص

حنه، صحنه‌ روشنى بود؛ غبارى در صحنه نبود. اين‌طور جايى، جنگ آسان است؛ حفظ ايمان هم آسان است. اما در دوران اميرالمؤمنين، چه كسانى در مقابل على(ع) قرار گرفتند؟ خيال مى‌كنيد شوخى است؟ خيال مى‌كنيد آسان بود كه "عبداللَّه‌بن‌مسعود "، صحابى به اين بزرگى - بنا به نقل عده‌يى - جزو پابندهاى به ولايت اميرالمؤمنين نماند و جزو منحرفان به حساب آمد؟ همين "ربيع‌بن‌خثيم " و آنهايى كه در جنگ صفين آمدند گفتند ما از اين قتال ناراحتيم، اجازه بده به مرزها برويم و در جنگ وارد نشويم، در روايت دارد كه "من اصحاب عبداللَّه‌بن‌مسعود "! اين‌جاست كه قضيه سخت است.
وقتى غبار غليظ‌تر مى‌گردد، مى‌شود دوران امام حسن؛ و شما مى‌بينيد كه چه اتفاقى افتاد. باز در دوران اميرالمؤمنين، قدرى غبار رقيقتر بود؛ كسانى مثل عمار ياسر - آن افشاگر بزرگ دستگاه اميرالمؤمنين - بودند. هرجا حادثه‌‌اى اتفاق مى‌افتاد، عمار ياسر و بزرگانى از صحابه‌ پيامبر بودند كه مى‌رفتند حرف مى‌زدند، توجيه مى‌كردند و لااقل براى عده‌اى غبارها زدوده مى‌شد؛ اما در دوران امام حسن، همان هم نبود. در دوران شبهه و در دوران جنگ با كافر غيرصريح، جنگ با كسانى كه مى‌توانند شعارها را بر هدفهاى خودشان منطبق كنند، بسيار بسيار دشوار است؛ بايد هوشيار بود.

اگر امام حسن(ع) مي جنگيد و شهيد مي شد ، خونش به هدر مي‌رفت
امام حسن مجتبى عليه‌السلام مى‌دانست كه اگر با همان عده‌ى معدود اصحاب و ياران خود با معاويه بجنگد و به شهادت برسد، انحطاط اخلاقى زيادى كه بر خواص جامعه‌ى اسلامى حاكم بود، نخواهد گذاشت كه دنبال خون او را بگيرند! تبليغات، پول و زرنگيهاى معاويه، همه را تصرف خواهد كرد و بعد از گذشت يكى دو سال، مردم خواهند گفت "امام حسن عليه‌السلام بيهوده در مقابل معاويه قد علم كرد. " لذا، با همه‌ى سختيها ساخت و خود را به ميدان شهادت نينداخت؛ زيرا مى‌دانست خونش هدر خواهد شد.
گاهى شهيد شدن آسان‌تر از زنده ماندن است! حقا كه چنين است! اين نكته را اهل معنا و حكمت و دقت، خوب درك مى‌كنند. گاهى زنده ماندن و زيستن و تلاش كردن در يك محيط، به مراتب مشكلتر از كشته شدن و شهيد شدن و به لقاى خدا پيوستن است. امام حسن عليه‌السلام اين مشكل را انتخاب كرد.
وضع آن زمان چنين بوده است. خواص تسليم بودند و حاضر نمى‌شدند حركتى كنند. يزيد كه بر سر كار آمد، جنگيدن با او امكان‌پذير شد. به تعبيرى ديگر: كسى كه در جنگ با يزيد كشته مى‌شد، خونش، به دليل وضعيت خرابى كه يزيد داشت، پامال نمى‌شد. امام حسين عليه‌السلام به همين دليل قيام كرد. وضع دوران يزيد به گونه‌اى بود كه قيام، تنها انتخاب ممكن به نظر مى‌رسيد. اين، به‌خلاف دوران امام حسن عليه‌السلام بود كه دو انتخاب "شهيد شدن " و "زنده ماند " وجود داشت و زنده ماندن، ثواب و اثر و زحمتش بيش از كشته شدن بود. لذا، انتخاب سخت‌تر را امام حسن عليه‌السلام كرد. اما در زمان امام حسين عليه‌السلام، وضع بدان گونه نبود. يك انتخاب بيشتر وجود نداشت. زنده ماندن معنى نداشت؛ قيام نكردن معنى نداشت و لذا بايستى قيام مى‌كرد. حال اگر در اثر آن قيام به حكومت مى‌رسيد، رسيده بود. كشته هم مى‌شد، شده بود. بايستى راه را نشان مى‌داد و پرچم را بر سر راه مى‌كوبيد تا معلوم باشد وقتى كه وضعيت چنان است، حركت بايد چنين باشد.

امام حسن (ع) و امام حسين فرقي با هم ندارند
اگر در زمان معاويه، امام حسين مى‌خواست قيام كند، پيام او دفن مى‌شد. اين به خاطر وضع حكومت در زمان

معاويه است. سياستها به گونه‌اى بود كه مردم نمى‌توانستند حقانيت سخن حق را بشنوند. لذا همين بزرگوار، ده سال در زمان خلافت معاويه، امام بود، ولى چيزى نگفت؛ كارى، اقدامى و قيامى نكرد؛ چون موقعيت آن‌جا مناسب نبود.

قبلش هم امام حسن عليه‌السلام بود. ايشان

هم قيام نكرد؛ چون موقعيت مناسب نبود. نه اين‌كه امام حسين و امام حسن، اهل اين كار نبودند. امام حسن و امام حسين، فرقى ندارند. امام حسين و امام سجاد، فرقى ندارند. امام حسين و امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهم‌السلام فرقى ندارند. البته وقتى كه اين بزرگوار، اين مجاهدت را كرده است، مقامش بالاتر از كسانى است كه نكردند؛ اما اينها از لحاظ مقام امامت يكسانند. براى هر يك از آن بزرگواران هم كه پيش مى‌آمد، همين كار را مى‌كردند و به همين مقام مى‌رسيدند.

اگر دشمن فشار بياورد، حادثه كربلا را تكرار مي‌كنيم
من به شما عرض كنم كه امروز دشمن قادر نيست. امروز به بركت ملت هوشيارى مثل ملت ايران، به بركت افكار برانگيخته‌اى مثل افكار ملت ايران، به بركت انقلاب بزرگى مثل انقلاب اسلامى ايران، نه امريكا و نه بزرگتر از امريكا - اگر در قدرتهاى مادى باشد - قادر نيستند حادثه‌اى مثل حادثه‌ صلح امام حسن را بر دنياى اسلام تحميل كنند. اين‌جا اگر دشمن زياد فشار بياورد، حادثه‌ كربلا اتفاق خواهد افتاد.

درباره‌ى امام حسن، ذهنها و فكرها بايد حرف نو بگويند
مردم ما از صلح امام حسن چيز زيادى نمى‌دانند؛ فقط چند تا كلمه‌ى شعارى مى‌دانند؛ درحالى‌كه درباره‌ى اين صلح كتاب نوشته شده و بحث و تحليل شده است. من خودم چندين سال قبل از اين، كتابى از شيخ راضى آل ياسين - از بزرگان علماى عراق - ترجمه كردم. ترجمه‌ى اين كتاب در سال 1348 منتشر شده است؛ الان بايد محتواى آن كهنه باشد. درباره‌ى امام حسن، ذهنها و فكرها بايد حرف نو بگويند؛ اما همانها هم گفته نمى‌شود؛ اينها مايه‌ى تأسف است!

مقام معظم رهبری

 

***



سلوک باران

امام حسن علیه السلام از منظر رسول الله صلی الله علیه و آله

حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله فضایل و امتیازات فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام را بین مسلمانان تبلیغ می‏كرد و از ارتباط او با مقام نبوت و علاقه‏ی حقیقی كه به وی داشت همه‏جا سخن می‏گفت.

آنچه از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد حضرت مجتبی علیه السلام بیان شده است چنین است:

«هر كس می‏خواهد آقای جوانان بهشت را ببیند به حسن علیه السلام نگاه كند».

«حسن گل خوشبویی است كه من از دنیا برگرفته‏ام‏».

روزی پیامبر اكرم صلی الله علیه و

آله به منبر رفت و امام حسن علیه السلام را در كنارش نشانید و نگاهی به مردم كرد و نظری به امام حسن علیه السلام انداخت و فرمود: «این فرزند من است و خداوند اراده كرده كه به بركت و جود او بین مسلمانان صلح را برقرار سازد».

یكی از یاران رسول الله صلی الله علیه و آله می‏گوید: پیغمبر صلی الله علیه و آله را دیدم كه امام حسن علیه السلام را بر دوش می‏كشید و می‏فرمود: «خدایا من حسن را دوست دارم، تو هم دوستش بدار».

روزی پیامبر معظم اسلام صلی الله علیه و آله امام حسین علیه السلام را بر دوش گرفته بود، مردی گفت: ای پسر بر مركب خوبی سوار شده‏ای. پیامبر فرمود: «او هم سوار خوبی است‏».

 

حرمت نان و آزادی از آتش جهنم
روزى حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام وارد دستشویی شد و تكّه نانى را در آن جا مشاهده نمود، آن را از روى زمين برداشت ؛ و آن را خوب تميز كرد و سپس تحويل غلام خود داد و فرمود: اين نعمت الهى را نگهدار تا موقعى كه بيرون آمدم آن را به من بازگردان .
هنگامى كه حضرت خارج شد، از غلام تكّه نان را درخواست كرد؟
غلام اظهار داشت : آن را خوردم ، حضرت فرمود: تو در راه خدا آزاد شدى ، غلام سؤ ال كرد: علّت آزادى من چيست ؟ء عليها السلام - شنيدم ؛ و او از پدرش - رسول خدا صلى الله عليه و آله - حكايت فرمود: هركس تكّه نانى را در بين راه پيدا كند و آن را بردارد و تميز نمايد و بخورد، آن تكّه نان ، در شكمش قرار نمى گيرد مگر آن كه خداوند متعال او را از آتش جهنّم آزاد مى گرداند.
و سپس افزود: چطور من شخصى را كه خداوند آزادش مى نمايد، خادم خود قرار دهم ، تو آزاد هستى!

 

امام فورا عباى خود را روى مرد شامى کشید

ابن عبّاس

ضمن حديثى حكايت كند‎:

روزى جمعى از بنى اميّه در محلّى‎ ‎نشسته بودند و در جمع ايشان يك نفر از اهالى شام نيز حضور داشت‎ .

و امام حسن‎ ‎مجتبى عليه السلام به همراه عدّه اى از بنى هاشم از آن محلّ عبور مى كردند، مرد‎ ‎شامى به دوستان خود گفت : اين ها چه كسانى ‏هستند، كه با چنين هيبت و وقارى حركت مى‎ ‎كنند؟‎!

گفتند: او حسن ، پسر علىّ بن ابى طالب عليه السلام است ؛ و همراهان او از‎ ‎بنى هاشم مى باشند‎.

مرد شامى از جاى برخاست و به سمت امام حسن مجتبى عليه السلام‎ ‎و همراهانش حركت نمود؛ و چون نزديك حضرت رسيد گفت : آيا تو حسن ‏، پسر علىّ هستى‎ ‎؟‎!

حضرت سلام اللّه عليه با آرامش و متانت فرمود: بلى‎ .

مرد شامى گفت : دوست‎ ‎دارى همان راهى را

بروى كه پدرت رفت ؟‎

حضرت فرمود: واى بر تو! آيا مى دانى كه‎ ‎پدرم چه سوابق درخشانى داشت ؟‎!

مرد شامى با خشونت و جسارت گفت : خداوند تو را‎ ‎همنشين پدرت گرداند، چون پدرت كافر بود و تو نيز همانند او كافر هستى و دين ندارى‎ .

در اين لحظه ، يكى از همراهان حضرت سيلى محكمى به صورت مرد شامى زد و او را‎ ‎نقش بر زمين ساخت‎ .

امام حسن عليه السلام فورا عباى خود را روى مرد شامى انداخت‎ ‎و از او حمايت نمود؛ و سپس به همراهان خود فرمود: شما از طرف من مرخّص ‏هستيد، برويد‎ ‎در مسجد نماز گذاريد تا من بيايم‎ .

پس از آن امام عليه السلام دست مرد شامى را‎ ‎گرفت و او رابه منزل آورد و پس از رفع خستگى و خوردن غذا، يك دست لباس نيز به او‎ ‎هديه ‏داد و سپس روانه اش نمود‎.

بعضى از اصحاب به حضرت مجتبى عليه السلام گفتند‎: ‎يا ابن رسول اللّه ! او دشمن شما بود، نبايد چنين محبّتى در حقّ او شود‎.

حضرت‎ ‎فرمود: من ناموس و آبروى خود و دوستانم را با مال دنيا خريدارى كردم‎ .

همچنين در‎ ‎ادامه روايت آمده است : پس از آن كه مرد شامى رفت ، به طور مكرّر از او مى شنيدند‎ ‎كه مى گفت : روى زمين كسى بهتر و ‏محبوب تر از حسن بن علىّ عليهما السلام وجود‎ ‎ندارد‎.‎

 


ذکاوت امام حسن مجتبى (ع)

حضرت مجتبى صلوات الله علیه در سن هفت سالگى در مجلس حضرت رسول (ص) حاضر مى‏شد، آیات وحى را که تازه نازل شده بود یاد مى‏گرفت و در خانه براى مادرش فاطمه (س) مى‏خواند، هر وقت امیرالمؤمنین (ع) داخل خانه مى‏شد مى‏دید که فاطمه زهرا آیات را مى‏خواند. مى‏فرمود: چه کسى اینها را به تو یاد داد حال آنکه امروز نازل شده است ؟

 


حضرت فاطمه زهرا (س) جواب مى‏داد: فرزندت حسن، روزى امیرالمؤمنین (ع) در خانه مخفى شد که ببیند حضرت مجتبى چطور آیات وحى را مى‏خواند، حسن (ع) داخل شد، آیات وحى را یاد گرفته بود، ولى تا خواست بخواند مضطرب شد و نتوانست، مادرش از اضطراب وى تعجب کرد، حضرت مجتبى جواب داد:

اى مادر بیانم کوتاه آمد، زبانم بند شد، ظاهراً یک مرد بزرگوارى مرا زیر نظر دارد و به من گوش مى‏دهد. در این هنگام امیرالمؤمنین (ع) از پس پرده خارج شد و فرزند عزیزش را بوسید و مورد تفقد قرار داد: «قال یا اُمّاه قلّ بیانى و کَلّ لِسانى لعلّ سَیّداً یَرْعانى» ۱ حضرت مجتبى صلوات الله علیه از اول آشنا به آیات وحى و داراى ذکاوت خاصى بود.

محبوب ترین مبغوض!

روزی مردی به شهر مدینه آمده بود. خسته و درمانده در کوچه و بازار شهر قدم می‌زد. ناگهان متوجه سواری زیب

 


اروی شد که از کنار او می‌گذشت. نام او را از کسانی که آنجا بودند پرسید؟ گفتند: چگونه او را نمی‌شناسی او امام حسن فرزند امام علی علیه السلام است. او که مانند بیشتر اهالی شام تحت تأثیر تبلیغات شوم معاویه قرار گرفته‌بود با شناختن امام ابروهایش را در هم کشید، با حالت عصبانی و در حالی که چشمانش کاسه‌ای از خون شده بود به سوی او رفت و هر چه ناسزا بلد بود به او گفت .حضرت مجتبى که درد او را مى‏دانست بر او سلام کرد و خندید و فرمود: یا شیخ گمان مى‏کنم غریب هستى، شاید امر بر تو مشتبه شده است اگر بخواهى گذشت کنیم از تو گذشت مى‏کنیم، اگر از ما چیزى بخواهى بتو مى‏دهیم، اگر راهنمائى بخواهى راهنمائیت مى‏کنیم، اگر از ما مرکبى بخواهى براى تو مرکب مى‏دهیم، اگر گرسنه باشى، سیرت مى‏گردانیم اگر عریان باشى لباست مى‏دهیم، اگر محتاج باشى بى‏نیازت مى‏کنیم، و اگر حاجتى داشته باشى آنرا بر مى‏آوریم و تا در مدینه هستى اگر در خانه ما میهمان باشى براى تو بهتر خواهد بود، چون منزل ما وسیع و امکانات ما بسیار و موقعیت ما گسترده است .

مرد شامى از شنیدن این سخنان به گریه افتاد، سپس گفت: گواهى مى‏دهم که تو خلیفه خدا در روى زمین هستى، خدا داناتر است که رسالت خود را در کجا قرار بدهد، تو و پدرت مبغوضترین خلق در نزد من بودید ولى فعلاً محبوبترین خلق خدا در نزد من هستید:

«ثم قال أَشهدُ انّک خلیفهُ اللّه فى ارَضه، اللّهُ اعلم حیث یجعل رسالته ،کنت أَنت و ابوک ابغضُ خلق اللّهِ الىّ و الان أَنت اَحبّ خلق اللّه الىّ».

سپس آن مرد وسائل خویش به خانه آن حضرت آورد و تا در مدینه بود میهمان آن حضرت بود و بر محبت اهل بیت (ع) معتقد شد.

نگارنده گوید: معاویه و پیروان او درباره امیرالمؤمنین صلوات الله علیه و اهل بیت او، چنان تهمتهائى بستند و چنان ناروائیها نسبت دادند که عقل متحیر است و توانست ناسزاگوئى به آن حضرت را رسمیت بدهد، امام مجتبى (ع) احساس کرده که این آدم ذاتاً بدجنس نیست ولى تحت تأثیر تبلیغات سوء قرار گرفته است، لذا با حلم و بردبارى او را معالجه فرمود.

 


لبیک حسنیه

چون به نماز مى‏ایستاد مفصلهاى بدنش به حرکت در مى‏آمد و چون بهشت و جهنم را یاد مى‏کرد مانند انسان مار زده مضطرب مى‏گشت، هر وقت به وقت خواندن قرآن به «یا ایها الذین آمنوا» مى‏رسید، مى‏گفت: لبیک اللهم لبیک.

در هیچ حالى او را ندیدند مگر آنکه خدا را ذکر مى‏کرد. در سخن گفتن راستگوترین مردم و در بیان مطلب فصیحترین آنان بود. روزى به معاویه گفتند: اى کاش حسن بن على ابیطالب را بگوئى به منبر برود و سخن بگوید، تا معلوم شود که سخن گفتن نمى‏تواند، معاویه از آن حضرت خواست تا منبر برود و سخن گوید، امام سلام اللّه علیه برخاست و به منبر تشریف برد، خدا را حمد کرد و ثنا گفت. آنگاه فرمود:

«یا ایها الناس من عرفنى فقد عرفنى و من لم یعرفنى فانا الحسن بن على بن ابیطالب و ابن سیده النساء فاطمه بنت رسول الله (ص)، انا ابن خیر خلق الله، انا ابن رسول الله (ص) انا ابن صاحب الفضائل، انا ابن صاحب المعجزات، و الدلائل، انا ابن امیرالمؤمنین، انا المدفوع عن حقى، انا و اخى الحسین سیدا شباب اهل الجنه، انا ابن الرکن و المقام، انا ابن مکه و منى انا ابن المشعر و العرفات...»

آن حضرت در مقابل خصم، همه کمالات و فضائل را به خودش اختصاص داد که یعنى: کسى به مقام آل محمد (ص) نمى‏رسد.

حتی نعلین و چکمه!

حضرت مجتبى صلوات الله علیه در احسان و انفاق در راه خدا قدمى برداشت که منحصر به فرد و از فضائل اختصاصى اوست و آن اینکه: دوبار همه دارایى خویش و سه بار نصف مال خود را در راه خدا انفاق و احسان نمود این مطلب مورد تصدیق همه است، شیعه و اهل سنت آنرا در کتابهاى خود نقل کرده‏اند، عبارت عربى روایت چنین است:

«خرجَ الحسنُ (ع) من ماله مرّتین و قاسم لله ماله ثلاث مرّات حتّى انه کان یعطى نعلاً و یمسک نعلاً و یعطى خفاً و یمسک خفاً» یعنى: وقتى که نصف مال خود را در راه خدا مى‏داد چنان دقت مى‏کرد تا جائى که یک نعلین و چکمه را مى‏داد و یک نعلین و چکمه را براى خود نگاه مى‏داشت.

بیست و پنج سفر عاشقانه

از جمله فضائل حضرت مجتبى صلوات الله علیه آنست که: بیست و پنج بار پیاده به زیارت کعبه رفت با آنکه مرکبهاى خوب با او برده مى‏شد ولى بعلت «افضل الاعمال أحمزُها» ۴ مسافت چهار صد و پنجاه کیلومتر راه را زیر اشعه سوزان آفتاب و روى سنگریزه‏هاى داغ، پیاده مى‏پیمود تا رضایت خدا را بیشتر فراهم آورد.

و چون این کار تصنّعى نمى‏تواند باشد، ایمان قوى و خلوص کامل لازم دارد، معاویه که مى‏خواست براى خودنمائیى کارهاى خوب انجام دهد، نتوانست این کار را بکند و حسرت مى‏کشید و مى‏گفت: بر چیزى غمگین نیستم مگر به آنکه نتوانستم پیاده به حج روم ولى حسن بن على (علیهاالسلام) بیست و پنج بار پیاده به مکه رفت.

تنهایی امام در فضایی پر از جاسوس و خبرچین

دوره خلافت امام حسن(ع)، دوره¬ای بود که فعالیت منافقان، خیانت¬کاران و جاسوسان در آن به حد اعلای خود رسیده بود. از طرفی معاویه به مقابله با امام حسن(ع) برخواسته بود و از سوی دیگر، در پی جنگ¬های سه¬گانه امام علی(ع) و به شهادت رساندن بیشتر یاران با وفای اهل البیت(ع) در "غارات" مانند مالک اشتر و محمد بن ابی بکر و افراد دیگر اوضاع برای سپاه اسلام بسیار دشوار شده بود.

با وجود تمام این شرائط، امام حسن(ع) تصمیم نهایی برای جنگ با معاویه را در سخنرانی خود در مسجد کوفه اعلام نمود. مردم کوفه آنقدر در رفتن به جنگ سستی نمودند، تا اینکه پیرمردی به نام عدی بن حاتم، به پا خواست و جملاتی به کوفیان گفت و به تنهایی و به اطاعت از فراخوان امام عازم (پادگان) نخیله شد و به دنبال او عده ای از قبیله طی و دیگر قبایل به ناچار به راه افتادند.

امام پس از فراخوان نبرد بر علیه شامیان، متوجه جاسوسانی از سوی معاویه در کوفه و بصره شد، که پس از شناسایی این دو نفر دستور قتل آنان را صادر کرد و به دنبال آن در نامه ای به معاویه این چنین نوشت:

...گویا خواهان جنگ هستی، بزودی آن را دیدار خواهی کرد پس چشم به راه باش...

اما برنامه معاویه به طور دیگری طراحی شده بود. گرچه در ظاهر او نیز سپاهی فراهم ساخته و به سوی کوفه حرکت کرده بود. نقشه معاویه آن بود که حضرت را مخفیانه به قتل برساند و بدون دردسر به هدف شوم خود برسد به همین منظور چهار نفر تروریست منافق به نام¬های عمرو بن حریث و اشعث بن قیس و حجر بن الحارث و شبث ربعی را اغوا کرد و جداگانه به این کار مامور نمود. امام حسن(ع) خیلی زود از این توطئه آگاه شد و در زیر لباس¬هایش زره پوشید. یکی از منافقین، امام را در موقع نماز هدف قرار داد اما نتوانست کاری از پیش ببرد چون زره از نفوذ تیر در بدن امام جلوگیری نمود.طرح دیگر معاویه استفاده از شگردی بود که در صفین او را به پیروزی رساند. به همین منظور سعی کامل نمود تا در میان یاران امام و سپاهیانش نفوذ کند.

یاران خائن و ضعیف الایمان

یاران امام در پیروزی بدون دردسر معاویه نقش اساسی را ایفاء نمودند. در این میان عملکرد یکی از کسانی که امام حسن (ع) به او اطمینان کامل نموده و فرماندهی سپاهش را به او واگذار کرده بود از دیگران به مراتب پررنگتر است. او کسی جز عبیدالله بن عباس نبود.

عبیدالله بن عباس فرمانده لشگر امام حسن (ع) نتوانست در برابر پیشنهادهای معاویه مقاومت کند و به راحتی فریب خورد و با عده¬ای زیادی از زیردستان خود در حدود هشت هزار نفر شبانه به اردوگاه معاویه پیوست و سپاهیان امام را بدون فرمانده رها نمود.[۵] این درحالی بود که در دوره امام علی (ع) فرستاده معاویه به مکه دو فرزند خردسال عبیدالله بن عباس را سر بریده بود.[۶] انتظار آن بود که عبیدالله نه به خاطر امام بلکه به خاطر دو فرزندی که معاویه از او کشته بود به معاویه نپیوندد، ولی دنیا طبی او تمام خاطرات تلخش را نیز به فراموشی سپرد.

صبحگاه وقتی سپاه امام برای نماز حاضر شدند، عبیدالله بن عباس غایب بود. ناچار شخص دومی که از سوی امام(ع) به عنوان جانشین عبیدالله منصوب شده بود و قیس بن سعد بن عباده انصاری نام داشت، فرماندهی سپاه را به عهده گرفت و نماز جماعت را به جا آورد. وسوسه¬های معاویه در خصوص قیس سازگار نشد. ولی معاویه که به مقصود نهایی خود نرسیده بود با شایعه سازی توسط جاسوسان خود در میان سپاه قیس باعث سردرگمی و کلافگی آنان شد.

با فرار عبیدالله ابن عباس و دیگر فرماندهان سپاه امام حسن(ع) شرایط بسیار نامطلوبی پدید آمد، امام(ع) که برای جمع آوری سپاه به مدائن رفته بود نه تنها موفق به انجام این کار نشد، بلکه عده¬ای از سپاهیانش بر او شوریدند و به خیمه¬اش ریخته به غارت پرداختند، آنان حتی سجاده زیرپای حضرت را ربودند و "عبدالرحمن ازدی" ردای آن حضرت را از دوشش کشید،‌ حضرت بدون اینکه ردایی بر تن داشته باشد، سوار اسب شده و در ساباط به راه افتاد. همینکه به "مظلم ساباط" رسید نااگاه یکی از خوارج به نام جراح بن سنان پیش آمد،‌ لگام اسب حضرت را گرفت و گفت حسن تو نیز همانند پدرت کافر شدی و خنجری مسموم به ران مبارک حضرت زد که تا استخوان شکافته شد. [۸] این ضربت به طوری سهمگین بود که حضرت بسیار رنجور و بیمار گشت.

بالاخره همان عواملی که امام علی (ع) و سپاهش را در مقابل معاویه متوقف ساخت، دوباره کارساز شد و صلح را بر امام حسن(ع) تحمیل ساخت. گرچه امام مقاومت زیادی نمود، ولی آن حضرت موقعی تن به صلح داد که یارانش از پیرامونش متفرق شدند و او را تنها گذارند.[۱۰] امام حسن(ع) پس انجام صلح با معاویه، حکومت کوفه را رها نموده و در مدینه¬الرسول رحل اقامت افکند. با این حال معاویه آن حضرت را به حال خود رها نکرد و او را با جاسوسان و عمال خود زیر نظر گرفت و در نهایت با اغوای یکی از زنان آن حضرت بنام جعده، زهر به آن حضرت خورانید و دردانه زهرای اطهر را در بیست¬وهشتم صفر به شهادت رساند.

با یك دعا درخت خشك میوه داد

روزی امام حسن علیه السلام برای عمره به سوی مكه عظیمت كردند. در این سفر، فرزند زبیر ایشان را همراهی می‏كرد. در طول مسیر، در مكانی; زیر یك درخت‏خرمای خشكیده به استراحت پرداختند. ابن زبیر به امام علیه السلام عرض كرد: «لو كان فی هذا النخل رطب اكلناه; ای كاش این درخت، خرمای تازه داشت و از آن می‏خوردیم.» امام علیه السلام فرمودند: «اَوَ انت تشتهی الرطب; خرمای تازه هوس كرده‌ای؟» او گفت: آری. امام حسن علیه السلام سر را به سوی آسمان بلند نمودند و دعایی خواندند. در این هنگام درخت، سبز شد و پر از برگ گردید و دارای خرمای فراوانی شد و یاران ایشان از آن درخت‏بالا رفتند و خرمای زیادی چیدند.

دخالت در سیاست

اینك این سؤال مطرح می‏شود كه امام حسن (علیه‌السلام) بعد از شهادت پدر بزرگوارش حضرت علی (علیه‌السلام) با آن كه آن حضرت ده سال امامت كرد، تنها شش ماه و چهار روز خلافت و حكومت نمود، و سپس از كوفه به مدینه رفت و از سیاست و حكومت دوری نموده و انزوا را برگزید، آیا این روش كه نشات گرفته از حلم او بود، كناره‏گیری از سیاست نیست؟

پاسخ به طور خلاصه این است كه شرایط و جوی كه دشمنان و بدخواهان، و حتی دوستان، برای آن حضرت ایجاد كردند، آن حضرت را قهرا از سیاست و حكومت داری كنار زدند، نه این كه او خودش كنار رفت، و هرگز حلم او باعث این كار نشد، بلكه شرایط و صلاح اسلام، چنین اقتضا می‏كرد، از این رو در مدینه نیز در فرصت‏های مناسب، مطالب را به طور صریح بیان می‏كرد، و با روش معاویه مخالفت می‏نمود، به همین دلیل معاویه نتوانست وجود آن حضرت را تحمل كند، و با پیام‏های محرمانه‏اش، جعده دختر اشعث را كه همسر امام حسن (علیه‌السلام) بود، واداشت تا آن حضرت را مسموم نماید. شهادت جانسوز او بزرگترین دلیل بر دخالت او در سیاست، و صلابت او در طاغوت زدایی است، چنان كه حلم او نیز در این راستا بود.

كودكی كه یك قوم را نجات داد!

حذیفة بن یمان نقل می‏كند كه روزی بر بلندای كوهی، درمجاورت پیامبر بودیم و امام حسن علیه السلام كه كودكی خردسال بود، با وقار و طمانینه در حال راه رفتن بود. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «ان جبرئیل یهدیه و میكائیل یسدده و هو ولدی والطاهر من نفسی و ضلع من اضلاعی هذا سبطی و قرة عینی بابی هو; همانا جبرئیل او را همراهی می‏كند و میكائیل از او محافظت می‏نماید و او فرزند من و انسان پاكی از نفس من و عضوی از اعضأ من و فرزند دختر و نور چشم من است. پدرم فدای او باد.»

پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاد و ما هم ایستادیم، ایشان به امام حسن علیه السلام فرمود: «انت تفاحتی و انت ‏حبیبی و مهجة قلبی; تو ثمره من و محبوب من و روح و روان منی.»

در این هنگام یك مرد اعرابی به سوی ما می‏آمد، حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: مردی به سوی شما می‏آید كه با كلامی تند با شما سخن می‏گوید و شما از او بیمناك می‏شوید. او سؤالهایی خواهد پرسید و در كلامش درشتی و تندی است.

اعرابی نزدیك شد و بدون اینكه سلام كند گفت: كدام یك از شما محمد است؟ گفتیم: چه می‏خواهی؟ پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمودند: «مهلا; آهسته [ای اعرابی].» او كه از این برخورد، پیامبر صلی الله علیه و آله را شناخت گفت: «یا محمد! لقد كنت ابغضك و لم ارك والآن فقد ازددت لك بغضا; ای محمد! درگذشته كینه تو را به دل داشتم ولی تو را ندیده بودم و الآن بغضم نسبت‏ به تو بیشتر شد.»

پیامبر صلی الله علیه و آله تبسم كردند، ما خواستیم به اعرابی حمله كنیم كه آن حضرت با اشاره ما را منع فرمودند. اعرابی گفت: تو گمان می‏كنی پیامبری؟ نشانه و دلیل نبوت تو چیست؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «ان احببت اخبرك عضو من اعضائی فیكون ذلك اوكد لبرهانی; اگر دوست داشته باشی عضوی از اعضأ من به تو خبر دهد تا برهانم كامل‏تر شود.»

اعرابی پرسید: مگر عضو می‏تواند سخن بگوید؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «نعم، یا حسن قم; آری، ای حسن! برخیز.» آن مرد امام حسن علیه السلام را به خاطر كودكیش، كوچك شمرد و گفت: پیامبر فرزند كوچكی را می‏آورد و بلند می‏كند تا با من تكلم كند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «انك ستجده عالما بما ترید; تو او را به آنچه اراده كرده‏ای دانا خواهی یافت.» امام حسن علیه السلام شروع به تكلم كرد و فرمود: «مهلا یا اعرابی!

ما غبیا سألتَ وابن غبی     بل فقیها اذن و انت الجهول

فان تك قد جهلت فان عندی     شفأ الجهل ما سال السؤول

و بحرا لاتقسمه الدوالی     تراثا كان اورثه الرسول

آرام باش ای اعرابی! تو انسانی كند ذهن و فرزند شخص كند ذهن سؤال نكردی، بلكه از یك فقیه و دانشمند سؤال كرده‏ای ; ولی تو جاهل و نادانی.

پس اگر تو نادانی، همانا شفای جهل تو نزد من است; زمانی كه سؤال كننده‏ای سؤال كند. دریای علمی نزد من است كه آن را با هیچ ظرفی نمی‏توان تقسیم كرد و این ارثی است كه پیامبر صلی الله علیه و آله از خود به جای گذاشته است.»

سپس فرمودند: «لقد بسطت لسانك و عدوت طورك و خادعت نفسك غیر انك لاتبرح حتی تؤمن ان شأ الله; هر آینه زبانت را باز كردی و از حد خود فراتر رفتی و خود را فریفتی، ولی از اینجا نمی‏روی مگر اینكه ایمان می‏آوری، اگر خدا بخواهد.»

بعد از آن، امام علیه السلام جزء به جزء وقایعی را كه برای او اتفاق افتاده بود، بیان كرد و فرمود: «شما درمیان قومتان اجتماع كردید وگمان كردید كه پیامبر صلی الله علیه و آله فرزندی ندارد و عرب هم از او بیزار است، لذا خون خواهی ندارد و تو خواستی او را بكشی و نیزه‏ات را برداشتی، ولی راه بر تو سخت‏شد، در عین حال از تصمیم خود منصرف نشدی و در حال ترس و واهمه به سوی ما آمدی. من به تو از سفرت خبر می‏دهم كه در شبی صاف و بدون ابر خارج شدی، ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت و تاریكی شب بیشتر شد و باران شروع به باریدن كرد و تو با دلتنگی تمام باقی ماندی و ستاره‏ای در آسمان نمی‏دیدی تا بواسطه آن راه را پیدا كنی....»

مرد عرب با تعجب گفت: «من این قلت‏ یا غلام هذا، كانك كشفت عن سوید قلبی و لقد كنت كانك شاهدتنی و ما خفی علیك شی‏ء من امری و كانه علم الغیب; ای كودك! این خبرها را از كجا گفتی؟ تو از تاریكی و سیاهی قلب من پرده برداشتی، گویا تو مرا نظاره كرده بودی و از حالات من چیزی بر تو مخفی نیست; چنان كه گویی این علم غیب است.»

سپس آن مرد به دست امام حسن علیه السلام مسلمان شد و رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله مقداری قرآن به او آموخت و او از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه گرفت و به سوی قوم و قبیله خود بازگشت و عده‏ای را به دین اسلام وارد كرد.

بعد از آن، هر موقع كه امام حسن علیه السلام را می‏دیدند، خطاب به ایشان می‏گفتند: «لقد اعطی مالم یعط احد من الناس; همانا به امام حسن علیه السلام نعمتی عطا شده كه به احدی داده نشده است.»

***

خزان نامه

تشییع حماسی و سیاسی

وجود امام حسن بر معاويه گران بود و در راه رسيدن فرزندش، يزيد به قدرت مانعى بزرگ به شمار مى رفت، لذا تصميم گرفت امام حسن را از ميان بردارد. از اين رو در فكر چگونگى به شهادت رساندن امام بود و در نهايت از همان وسيله اى كه بسيارى از صحابه بزرگ رسول خدا را به شهادت رسانده بود، استفاده كرد.

معاويه به وسيله عسل آغشته به سمّ بسيارى از اصحاب پيامبر از جمله، مالك اشتر را در هنگام حركت به سوى مصر و برخى ديگر را مسموم كرده بود. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى گويد: هنگامى كه معاويه خواست براى پسرش بيعت بگيرد، وجود حسن بن على (ع) از هركس ديگر و مانع ديگرى دشوارتر بود لذا سم فرستاد و آن حضرت را مسموم كرد. معاويه، جعده، دختر اشعث بن قيس (همسر امام) را فريب داد و به او وعده داد كه اگر سم را به خورد امام بدهد و امام را به شهادت برساند وى را به ازدواج پسرش يزيد درآورد و صد هزار درهم به وى دهد. جعده سم را ـ ظاهراً به هنگام افطار ـ به حضرت خورانيد و جگر امام را پاره پاره كرد:

خود را تهى ز خون دل چند ساله كرد

خونى كه خورد در همه عمر از گلو بريخت

از امام صادق نقل شده است كه فرمود اشعث بن قيس دستش را در خون اميرالمؤمنين (ع) آلود و دخترش جعده امام حسن (ع) را مسموم كرد و پسرش، محمد بن اشعث، شريك در خون امام حسين شد.

در روايات آمده است وقتى جنازه امام را به جانب قبر رسول الله مى بردند تا تجديد عهد نمايند بنى اميه و بنى مروان از هر سو گرد هم آمدند. مروان گفت چه بسا جنگى كه بهتر از شادى و آسايش است. آيا عثمان در دورترين نقطه مدينه دفن گردد ولى حسن نزد رسول خدا دفن گردد؟ نزديك بود فتنه و درگيرى شديدى بين بنى اميه و بنى هاشم روى دهد. اما امام حسين (ع) با توجه به سفارشى كه برادرش فرموده بود از درگيرى جلوگيرى كرد. عبدالله بن عباس نزد مروان رفت و به او گفت: اى مروان از هركجا آمده اى به همان جا برگرد. ما قصد نداريم كه حسن (ع) را كنار قبر رسول خدا به خاك بسپاريم، بلكه فقط براى تجديد عهد، او را به مزار جدش آورده ايم. اگر او وصيت مى كرد كه كنار جدش دفن كنيم، تو به خوبى مى دانستى كه عاجزتر از آن هستى كه ما را از اين كار منع كنى. سپس ابن عباس به زن سوار بر شتر مخالفان گفت: وا سوتاه! تجملت، تبغّلت و ان عشت تفيّلت تريدين ان تطفئى نورالله و تقاتلين اولياءالله ارجعى...

اين چه رسوايى و بى شرمى است روزى سوار بر شتر شدى (و جنگ جمل را بر پا كردى) و امروز سوار بر استر، و اگر زنده باشى لابد روزى هم بر فيل سوار خواهى شد و فتنه ديگرى برپا خواهى كرد! مى خواهى نور خدا را خاموش كنى و با دوستان خدا بجنگى، برگرد...

امام حسين (ع) به بنى اميه و بنى مروان فرمود: به خدا سوگند اگر برادرم از من پيمان نگرفته بود كه در پاى جنازه اش خونى ريخته نشود، به شما شمشير زدن را نشان مى دادم. شما همان كسانى هستيد كه پيمانهايتان را درباره ما شكستيد و به شرط هايى كه در مورد ما قائل شديد وفا نكرديد. امام حسن را در بقيع در كنار قبر مادرش فاطمه زهرا به خاك سپردند و اينك نيز بر اثر جنايت فرزندان بنى اميه مظلومانه و بى سرپناه و بى چراغ در قبرستان بقيع مى درخشد. حسن بن على 48 سال عمر كرد و در آخر ماه صفر سال پنجاه هجرى به جوار پروردگارش شتافت. با شهادت امام حسن (ع) معاويه خوشحال گشت، وقتى ابن عباس را ديد به او گفت آيا خبر يافته اى كه حسن بن على مرده است؟ ابن عباس پاسخ داد آيا براى همين مطلب تكبير گفتى؟ معاويه گفت آرى. ابن عباس گفت به خدا كه مرگ او اجل تو را به عقب نخواهد انداخت و قبر او قبر تو را فراخ تر نخواهد كرد، مصيبتى كه اينك با شهادت او بر ما وارد شده به ميزان مصيبتى است كه با فقدان سرور پيامبران و امام پرهيزگاران و سرور اوصيا گريبانگير ما گرديد.

رمز گریه آخر امام ع
از امام باقر (ع) روايت شده است كه فرمود: امام حسن در هنگام وفات گريه مى كرد، برخى از اطرافيان به او عرض كردند پسر پيامبر شما هم گريه مى كنيد در حالى كه نزد خدا و رسول او مقامى رفيع داريد و پيغمبر درباره شما چنين و چنان فرمود و بيست بار پياده حج گذارده ايد و سه بار تمام دارايى خود را با فقرا تقسيم كرده ايد، حضرت فرمود براى دو چيز مى گريم، بيم موقف (حساب يا بيم از خدا) و جدايى از دوستان. و نيز روايت شده است كه در حالت احتضار امام حسن برادرش حسين را نزد خود طلبيد و وصاياى خود را به او گفت، از جمله فرمود: وقتى من از دنيا رفتم مرا غسل ده و كفن نما و به مزار جدم رسول خدا ببر تا او را زيارت كنم سپس مرا در قبرستان بقيع دفن كن و نيز سفارش فرمود كه هرگاه مخالفان جسارتى كردند شما هيچ اقدامى نكنيد و از درگيرى بپرهيزيد. امام حسين گفت: برادر مى خواهم حال شما را در هنگام جان دادن بدانم. حضرت به او فرمود دستت را به من بده هرگاه ملك الموت را مشاهده كردم دستت را مى فشارم. حضرت دستش را در دست امام حسن گذاشت، بعد از ساعتى امام حسن آن را فشرد، امام حسين گوش خود را نزديك لبان امام حسن برد. او مى فرمود ملك الموت به من مى گويد بشارت باد تو را كه حق تعالى از تو راضى است و جد تو شفيع روز جزاست.

می‌دانم چه كسی مرا خواهد كشت!

روزی امام حسن علیه السلام به فرزندان و بستگان خویش فرمود: «انی اموت بالسم; من با سم به شهادت می‏رسم.» اهل بیت ایشان پرسیدند: چه كسی به شما سم خواهد داد؟ فرمودند: «جاریتی او امراتی ; كنیزم یا همسرم.» به او عرض كردند: «اخرجها عن ملكك علیها لعنة الله; او را - كه لعنت‏خدا بر او باد - از ملك خویش خارج سازید.»

امام علیه السلام فرمودند: «هیهات من اخراجها و مُنیتی علی یدها; هرگز چنین نمی‏كنم و حال آنكه آرزوی من به دست او محقق می‏شود». «ما لی منها محیص و لو اخرجتها ما یقتلنی غیرها كان قضأ مقضیا و امرا واجبا من الله; مرا گریزی از این شهادت نیست و اگر او را خارج كنم كسی غیر از او نیست كه مرا بكشد [درحالی كه] شهادت من قضای حتمی و امر واجبی از ناحیه خداوند است.»

چند روزی از این خبر نگذشته بود كه معاویه (لعنة‏الله علیه) همسر آن حضرت را فریب داد و به واسطه او، آن حضرت را به شهادت رساند. امام علیه السلام درهنگام شهادت به همسرش چنین فرمود: «یا عدوة الله! قتلتنی قاتلك الله اما والله لاتصیبن منی خلفا و لاتنالین من الفاسق، عدو الله خیرا ابدا; ای دشمن خدا! تو مرا كشتی، خدا تو را بكشد، آگاه باش كه به خدا سوگند! از من فرزندی باقی نخواهی گذاشت و از [معاویه] فاسق و دشمن خدا به تو خیری نخواهد رسید.»

***
کلمات قصار

قالَ عليه السلام : إ نَّ اللّهَ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثا، وَلَيْسَ بِتارِكِكُمْ سُدًى ، كَتَبَ آجالَكُمْ، وَقَسَّمَ بَيْنَكُمْ مَعائِشَكُمْ، لِيَعْرِفَ كُلُّ ذى لُبٍّ مَنْزِلَتَهُ، واءنَّ ماقَدَرَ لَهُ اءصابَهُ، وَما صُرِفَ عَنْهُ فَلَنْ يُصيبَهُ.
ترجمه :
فرمود: خداوند شما انسان ها را بيهوده و بدون غرض نيافريده و شما را آزاد، رها نكرده است .
لحظات آخر عمر هر يك معيّن و ثبت مى باشد، نيازمندى ها و روزى هركس سهميّه بندى و تقسيم شده است تا آن كه موقعيّت و منزلت شعور و درك اشخاص شناخته گردد.
قالَ عليه السلام : مَنَ لَبِسَ ثَوْبَ الشُّهْرَةِ، كَساهُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ ثَوْبا مِنَ النّارِ.
ترجمه :
فرمود: هركس لباس شهرت - و انگشت نما، از جهت رنگ ، دوخت ، مد و ... - بپوشد، روز قيامت خداوند، او را لباس آتشين خواهد پوشاند.
سُئِلَ عليه السلام : عَنِ الْبُخْلِ؟ فَقالَ: هُوَ اءنْ يَرىَ الرَّجُلُ ما اءنْفَقَهُ تَلَفا، وَما اءمْسَكَهُ شَرَفا.
ترجمه :
از حضرت پيرامون بخل سؤ ال شد؟ در جواب فرمود:
معناى آن چنين است كه انسان آنچه را به ديگرى كمك و انفاق كند فكر نمايد كه از دست داده و تلف شده است و آنچه را ذخيره كرده و نگه داشته است خيال كند برايش باقى مى ماند و موجب شخصيّت و شرافت او خواهد بود.
قالَ عليه السلام : تَرْكُ الزِّنا، وَكَنْسُ الْفِناء، وَغَسْلُ الاْ ناء مَجْلَبَةٌ لِلْغِناء:
ترجمه :
فرمود: انجام ندادن زنا، جاروب و نظافت كردن راهرو و درب منزل ، و شستن ظروف سبب رفاه و بى نيازى مى گردد.
قالَ عليه السلام :السِّياسَةُ اءنْ تَرْعى حُقُوقَ اللّهِ، وَحُقُوقَ الاْ حْياءِ، وَحُقُوقَ الاْ مْواتِ.
ترجمه :
فرمود: - مفهوم و معناى - سياست آن است كه حقوق خداوند و حقوق موجودات زنده و حقوق مردگان را رعايت كنى .
قالَ عليه السلام : ما تَشاوَرَ قَوْمٌ إ لاّ هُدُوا إ لى رُشْدِهِمْ.
ترجمه :
فرمود: هيچ گروهى در كارهاى - اجتماعى ، سياسى ، اقتصادى ، فرهنگى و ... - با يكديگر مشورت نكرده اند مگر آن كه به رشد فكرى و عملى و... رسيده اند.
قالَ عليه السلام : اَلْخَيْرُ الَذّى لا شَرَّفيهِ: اءلشُّكْرُ مَعَ النِّعْمَةِ، وَالصّبْرُ عَلَى النّازِلَةِ.
ترجمه :
فرمود: آن خوبى كه شرّ و آفتى در آن نباشد شكر در مقابل نعمت ها و صبر و شكيبائى در برابر سختى ها است .
قالَ عليه السلام : يَابْنَ آدَمٍ، لَمْ تَزَلْ فى هَدْمِ عُمْرِكَ مُنْذُ سَقَطْتَ مِنْ بَطْنِ اُمِّكَ، فَخُذْ مِمّا فى يَدَيْكَ لِما بَيْنَ يَدَيْكَ.
ترجمه :
فرمود: اى فرزند آدم از موقعى كه به دنيا آمده اى در حال گذراندن عمرت هستى ، پس از آنچه دارى براى آينده ات (قبر و قيامت ) ذخيره نما.
قالَ عليه السلام : إ نَّ مَنْ خَوَفَّكَ حَتّى تَبْلُغَ الاْ مْنَ، خَيْرٌ مِمَّنْ يُؤْمِنْكَ حَتّى تَلْتَقِى الْخَوْفَ.
ترجمه :
فرمود: همانا كسى تو را - در برابر عيب ها و كم بودها - هشدار دهد تا آگاه و بيدار شوى ، بهتر است از آن كسى كه فقط تو را تعريف و تمجيد كند تا بر عيب هايت افزوده گردد.
قالَ عليه السلام : القَريبُ مَنْ قَرَّبَتْهُ الْمَوَدَّةُ وَإ نْ بَعُدَ نَسَبُهُ، وَالْبَعيدُ مَنْ باعَدَتْهُ الْمَوَدَّةُ وَإ نْ قَرُبُ نَسَبُهُ.
ترجمه :
فرمود: بهترين دوست نزديك به انسان آن كسى است كه در تمام حالات دلسوز و با محبّت باشد گرچه خويشاوندى نزديك نداشته باشد.
و بيگانه ترين افراد كسى است كه از محبّت و دلسوزى بعيد باشد گرچه از نزديك ترين خويشاوندان باشد.

یا حسن بن علی!



 
.
.

عمارها is proudly powered by WordPress
Entries (RSS) and Comments (RSS).